نامه ها

خدا و افغانستان، دو بی خبر از حال هم

download (1)

ز تو هم می توان فقط به تو شکایت برد نامه ای به خدا خدای عزیزم سلام! بگذار که این نامه را نیز ، مثل همه ی نامه های دیگرم به نام تو آغاز کنم، به نام تو که خلاصه ی همه ی نام ها  و زیباتر از همه ی زیبایی هاست. زبانم لال اگر قصد انکارت را داشته باشم. ... بیشتر بخوانید »

از اول خط

1337975569112768_orig

صالی جان سلام ساعت از خواب کبوتران هم گذشته بود اما چشمان من لب به خواب نمی زدند شاید اعتصاب اموخته بودند. شاید تحصن و هزاران شاید دیگر. من اینقدر می دانم که منتظربودند آمدن کسی را. وقتی دیدم خواب از این طرف ها گذرنخواهد کرد ناگزیر سر به سرگ ها گذاشتم .بیرون اما زیاد سرد نبود. قدم می زدم و نمی دانم چه ... بیشتر بخوانید »

دلی که به سرعت به سرقت رفت

440011_28tq30tf

  صالی جان سلام! از آنسوی سرگ(خیابان) می آمدی ، من به آمدنت خیره نشده بودم. به طرز شگفت آور چشمانت مات مانده بودم. به نزدیکی های من که رسیدی ، نا گهان با کلاشنکوفِ نگاهت به من گفتی: دستها بالا ! از جایت تکان نخور!. هم از چهار طرف تو عابران گیچ و خسته عبور می کردند و هم ... بیشتر بخوانید »

لب هایت را می گویم بانو جان! لب هایت را.

3yd0dg7

سلام! من مثل همان روزهای سفید، خاکستری ام. گاهی باد می آید و مشتی از اندام مرا به ویرانه ها می بخشد. گاهی باران می آید و صورت خیس و خسته ی مرا سرخ تر می کند. گاهی علفی، سنگ ریزه ای و یا چیزی شبیه خشت هم مرا تنها نمی گذارد. تنها کسی که از احوال عجیب من بی خبر مانده است، تویی. ... بیشتر بخوانید »

بیا و مرا قدم بزن

ep4e34kkemxfqfjll2c

سلام ! اینجا ساعت هنوز یک بعد از ظهر است و من مثل درختان هرات ، تنهایم. ساعت یک بعد از ظهر با ساعت یک قبل از ظهر یکی است. ساعت یک همیشه ساعت یک است و فرقی نمی کند که در کجای ظهر باشد. قضیه وقتی فرق می کند که پای تو در میان باشد. اصلا پای تو که ... بیشتر بخوانید »

بوسه و دیگر هیچ

ak-ash_www.patugh.ir-182

سلام بانو جان یک بوسه برایت فرستاده ام . فایل لبهایت را باز کن نفس عمیقی بکش.  بین لب هایت نسیمی وزیدن می گیرد که آن نسیم من هستم. گاهی دلم برای تو تنگ می شود گاهی برای خودم زمانی نیز برای هردوی مان . یعنی اینکه دل تنگ باهم بودن شدن ام. می بینی که کمی دیوانه شده ام ... بیشتر بخوانید »

دو خط عاشق که روزی موازی بودند

840ImagesImageLarge44

سلام بانو جان! وقتی که لب به سخن باز می کنی وآرامش ِ صدایت در صحن زمین جاری می شود، تصور می کنم حتی پرندگان نیز تشنه شنیدن می شوند. تشنه شنیدن صدای تو. کبوتران دیوانه واردانه های نگاهت را نوک می زنند تا مغز صدای شیرینت را بشنوند. راستی چه معجزه ای در صدایت نهفته است که حتی پرندگان ... بیشتر بخوانید »