حکایت

هلال

همین که عشق تو آنروز اتفاق افتاد

درون سینه غم و سوز اتفاق افتاد

حدود ساعت اندوه زندگانی بود

که در میانه ی شب روز اتفاق افتاد

قدم زنان که از آن سو می آمدی، در من

نسیم تازه و جانسوز اتفاق افتاد

میان ما دو نفر تا رسیدنت آنجا

سکوت گرم و دل افروز اتفاق افتاد

سلام کردی و لبخند روی لبهایت

چو گل به موسم نوروز، اتفاق افتاد

سلام کردم و آغوش های مان وا شد

و آن حرارت مرموز اتفاق افتاد

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*