سئوال از نسبت دین و زندگی

یکی از جدی تری پرسش ها برا ی جامعه ی ما – به ویژه در این روزگار- اینست که ارزش های فرهنگی ، اخلاقی و دینی برای ما هستند یا ما برای آنها؟ آیا ارزش ها برای توسعه و ترویج زندگی ساخته شده اند و یا اینکه زندگی برای توسعه و ترویج ارزش ها؟ به عبارت ساده تر، مرز حاکمیت و ارزشِ ارزش ها کجاست؟ ایا می توان و یا حتی می بایست به خاطر حفظ یک ارزش فرهنگی ( ، اخلاقی و دینی) یک زندگی را نابود کرد؟ اگر پاسخ به این پرسش مثبت باشد می توان پرسید که پس هدف نهایی ارزش سازی ها چیست؟ آیا ارزش ها به خودی خود ارزشند و جدایی از جهان آدم ها زندگی می کنند و یا اینکه ارزش ها برای آدم ها و به خاطر بهتر شدن زندگی آدم ها خلق شده اند؟
این پرسش را می توان به شکل دیگری هم مطرح کرد: آیا ارزش های فرهنگی برای خدمت به ما ساخته شده اند و یا ما برای خدمت به آنها؟ آیا خداوند اسلام را برای خدمت به انسان ها نازل کرده است و یا اینکه ما را به خاطر خدمت به اسلام آفریده است؟ پاسخ به این پرسش ها هرچه باشد، پرسش های تازه تری را می آفریند و آن پاسخ ها نیز ممکن است به پرسش های دشوار تر دیگری بیانجامد. پرسش آخرین ، پرسش هستی شناسانه ای است که ذات اسلام را هدف قرار می دهد و خواستار وضوح بیشتر در نسبت اسلام و انسان می شود.
پرسش از نسبت اسلام و انسان علما و متفکرین جهان اسلام را به دو دسته ی کاملا متخاصم تقسیم کرده است. عده ی کثیری از علمای دینی بر این باور اند که خداوند انسان را برای خدمت به اسلام آفریده است و بنا براین ما برای خدمت به اسلام آفریده شده ایم نه اسلام برای خدمت به ما. گروه بسیار کوچکی از روشنفکران دینی بر این باور اند که در نظام خلقت هیچ چیزی مهم تر از انسان نیست و خداوند هیچ چیزی را بالاتر از انسان نیافریده است. به باور این گروه دین وسیله ای است برای ارتقای معنوی انسان و ارزشی بیشتر از انسان ها ندارد. این پرسش و جدال بر سر یافتن پاسخ درست مدت هاست اما که به باد فراموشی سپرده شده است. به نظر می رسد که اینک زمان طرح دوباره ی این پرسش دشوار فرا رسیده باشد. اگر دین را وسیله ای برای رسیدن انسان به خدا بدانیم، آیا خداوند در عشقش به انسان عاشق ابزارشده و وسیله را به هدف ترجیح داده است . یا اینکه خداوند همچنان عاشق انسان است و هیچ چیزی نمی تواند در این میانه حایل شود؟
هرچند در رابطه با نسبت دین و انسان تاملات قابل توجهی صورت گرفته است اما در رابطه با ارزش های فرهنگی و انسان کار چندان قابل ارجی انجام نشده است. این در حالی است که در جوامع قبایلی ارزش های فرهنگ قبیله ای عموما هم سنگ ارزش های دینی اند. آیا ارزش های فرهنگی برای خدمت به انسان ساخته شده اند و یا انسان در خدمت این ارزشهاست؟ آیا ارزش های فرهنگی می تواند جان انسانی را بگیرد و عامل نابودی شود؟
آنچه که هر روزه در کشور ما اتفاق امی افتند دقیقا با این پرسش ارتباط می گیرد. سنگسار کردن زنان و دختران به خاطر حفظ ارزش های دینی و فرهنگی، کشتن دختران و زنان به خاطر  سنت های اجتماعی ا ( شرم ، حیا و عفت) دقیقا به معنای ان است که این ارزش ها را  بالاتر از جان مردم و مهم تر از زندگی آنان بدانیم. طبیعی است کسانی که تن به خودکشی سیاسی ( بمب گذاری انتحاری) می دهند نیز بر این باورند که اسلام مهم تر و حیاتی از حیات آنهاست. اگر بتوان در بستر ارزش های دینی نشان داد که هیچ چیزی مهم تر از زندگی نیست می توان راه را بر سوء استفاده از دین و ارزشهای فرهنگی بست.

 

…. مراد از طرح این پرسش های دشوارمقابل هم قرار دادن انسان و خدا نیست. قرار نیست که از این پرسش ها به این سئوال برسیم که خدا مهم تر است یا انسان. این پرسشها ذاتا سئوال های دین مدارانه اند. کسی که به دین و آیینی پایبند نباشد، قطعا مشکل یا مسئله ای به نام خدا و دیانت نخواهند ندارد تا در درجه بندی ان در سیستم ارزش گذاری های اخلاقی و اجتماعی اش مشکل داشته باشد.

بگذارید یک بار دیگر به سئوال اصلی این گفتگو بازگردیم: برای یک مسلمان، اسلام مهتر است یا انسان؟ وقتی که ارزش های اسلامی در نقطه ی مقابل ارزش های انسانی قرار می گیرد، تکلیف مسلمانی که به ارزش های جهان مدرن هم باور دارد چیست؟

بخش عمده ای از علمای الازهر ( در جهان تسنن) و اکثریت عمده ی علمای نجف و قم ( جهان تشیع) اصل را بر اهمیت اسلام می گذارند. بر اساس این روایت غالب،  ارزش های انسانی، انسانی و قرار دادی اند و توان مقابله با ارزشهای الهی را ندارند. طبق این روایت ذات ارزش های اسلامی تغییر ناپذیر اند و تنها صورت آنها ممکن است مطابق نیاز زمانه تغییر کنند. از آنجایی که ارزش های انسانی ساخته ی دست بشر است به راحتی می توان آنرا در برابر ارزش های اسلامی نا دیده گرفت و از آن چشم پوشی کرد. در این روایت تنها چیزی که اصل و اصلی است خدا و ارزش های اسلامی و مابقی قضایا کاملا فرعی و غیر اصلی پنداشته می شود.

این روایت عام برخاسته از ارزشهای سنتی است و به همین دلیل معطوف به بازسازی سنت است.  احکام اسلامی (فقه) هر چند ذاتا یک پدیده ی سنتی است اما از آنجایی که وظیفه ی تحلیل پدیده های تازه در حوزه ی زیست انسانی را برعهده دارد می تواند با خطر نو شدن مواجه شود. به همین دلیل اکثریت علمای بزرگ تاکید بر سنتی بودن آن دارند. آیت الله خمینی با تمام قوا از فقه سنتی حمایت کرد و سید قطب نیز تنها وظیفه ی فقیه را باز تولید سنت می دانست. رجعت قدرتمندانه و همیشگی به سنت به نوعی بی اهمیت نشان دادن امور غیر سنتی است. در چنین وضعیتی پدیده های تازه و نو را به راحتی می توان قربانی ارزش های ریشه دار و سنتی کرد. در این فرایند، ارزش های انسانی نیز به سادگی در برابر ارزشهای دینی بی ارزش پنداشته شده اند. طبق این برداشت عام،  از آنجایی که ارزش های انسانی پدیده های کاملا تازه و نو اند توان مقابله با ارزش های سنتی دینی را ندارند.

اما قرآن کرامت انسانی را کاملا به رسمیت می شناسد و حتی خداوند به خاطر بزرگی و عظمت انسان به خودش به عنوان آفریننده ی آن افتخار می کند. به باور قرآن انسان امانت الهی را بر دوش دارد و به همین دلیل در زمین از ملکوت الهی نمایندگی می کند. هر انسان خداگونه  ای است که به نام او و برای خدایی شدن زمین بر زمین و زمان حکم می راند. اگر دین ( اسلام) راهی برای رستگاری و خدایی شدن است، این راه نباید از خود رونده ( انسان) مهمتر باشد.  دیانت وسیله و راهی است برای رسیدن به رستگاری. این راه نمی تواند و نباید از خود رونده و راهرو مهمتر و با ارزش تر باشد.

به باور عده ای از علمای شیعه و سنی انسانیت محور احکام خداوند است. هر حکمی که غیر انسانی و مخالف ارزش های انسانی باشد، ذاتا مخالف ارزش های الهی نیز به حساب می آید.  اگر بگوییم که اسلام بر انسان ارجحیت دارد ( آنچنان که بسیاری از علما گفته اند) در این صورت بسیاری از خشونت هایی که به نام دین صورت می گیرد موجه و قانونی خواهد بود. اگر دین بر ارزش های انسانی برتری داشته باشد ، برای حفظ دین می توان از جان خود و دیگران گذشت. در این صورت کشتار خود و دیگران با بهانه ی حفظ دین یک امر دینی و توجیه شده پنداشته خواهد شد. اما علمای اصلاح گر هر امری از جمله کردار خداوند را نیز محدود به عدالت می دانند. طبق این برداشت از آنجایی که خداوند عادل است دست به عمل غیر عادلانه ای نمی زند و کردار همه ی بندگانش نیز باید محدود به حدود عدالت باشد.

اگر عدالت نقش محوری در تعیین سمت و سوی کردار بشر داشته باشد، در این صورت ارزش های انسانی جایگاه رفیعی در مقایسه با ارزش های دینی خوادهند یافت. عدالت یک پدیده ی کاملا انسانی و زمینی است و خارج از بستر قدسی دین زیست و نمو می کند. عدالت با انسان و با محوریت او معنا پیدا می کند و تنها در بستر ارزشهای انسانی قابل درک است. اگر حتی کردار خداوند نیز باید محدود به حدود یکی از ارزش های انسان محور ( عدالت) باشد، دراین صورت وضعیت دین خود به خود روشن است.

 

 

 

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*